قلب پر اضطراب و عاشق
- توضیحات
- دسته: داستان
- نمایش از پنج شنبه, 08 دی 1390 08:14
- نوشته شده توسط مدير
- بازدید: 258
مکالمه من و همسر یک جانباز
روبرویش نشستم
مدام دانه های تسبیح را روی هم می انداخت
پرسیدم: چه ذکری میخوانید؟
: خیلی صلوات ، نذر دارم. باید تمامش کنم!
پرسیدم: نذرهایتان برآورده شده؟!
: آری
![]()
پرسیدم: چه نذرهایی؟:
یک لحظه که دیر می کند، برای عافیتش صلوات نذر می کنم!
"فدای قلب پر اضطراب و عاشقت"





