امروز شنبه, 30 ارديبهشت 1391 - Sat 05 19 2012

آخرین زمان بروزرسانی 03:26:39 PM

اخبار مهم

45 ماه نبرد روي ويلچر!

واگويه‌هاي همسر جانباز شهيد سردار ولي‌اله كشوري

فاطمه اميري ، همسر شهيد سردار ولي‌اله كشوري اين سؤالات را از منظر حس مادرانه خرد‌كننده مي‌داند! چه اينكه يك دختر بچه هشت ساله كه تمام همسالانش را دست در دست پدر مي‌بيند، برايش اين جمله قابل فهم نيست كه «هر‌گز پدر باز‌نمي‌گردد».
شهيد كشوري، جانباز سرافرازي بود كه پس از تحمل ۳۰ سال رنج و مشقت ناشي از مجروحيت جنگي سرانجام در غروب جمعه هفتم مرداد ماه سال جاري به فيض عظيم شهادت نائل آمد. شهيد كشوري سال ۱۳۶۰ در منطقه عملياتي دارخوين و پس از اصابت گلوله مستقيم دشمن به قفسه سينه‌اش قطع نخاع شد اما با وجود چنين وضعيتي مجدداً و روي ويلچر حدود ۴۵ ماه در مناطق غرب و جنوب كشور در جبهه حضور يافت. كشوري پس از اتمام جنگ توانست مدرك كارشناسي ارشد (دوره دافوس) را با موفقيت كامل اخذ كرده و در زمينه فعاليت‌هاي ورزشي نيز موفقيت‌هاي بسياري را با ديگر همرزمانش كسب كند. از آن جمله تشكيل تيم بسكتبال با ويلچر شهرضا در سطح استان اصفهان بود كه به قهرماني هم نائل شدند. گفت‌وگو با همسر اين شهيد بزرگوار را مي‌خوانيد.
لطفاً خودتان را معرفي كنيد.
فاطمه اميري داراي مدرك كارشناسي رشته ادبيات فارسي و همسر شهيد ولي‌اله كشوري و اهل شهر باغملك در استان خوزستان هستم.
از نحوه آشنايي‌تان با شهيد كشوري و چگونگي فراهم شدن شرايط ازدواجتان با ايشان بگوييد.
من يك دوستي داشتم كه ايشان همسر يك جانباز قطع نخاع بود كه شوهرش با شهيد كشوري دوست و آشنا بود. در آن ايام من به دنبال ازدواج با يك جانباز بودم. دوستم كه از تصميم من آگاه بود از طريق شوهرش ‌ به شهيد كشوري كه در آسايشگاه ثار‌الله تهران با همسر دوستم آشنايي پيدا كرده بود معرفي شدم و پس از انجام رسم و رسوم متداول در تاريخ دوم تير‌ماه سال ۶۷ به عقد هم در‌آمديم و در دوم مرداد ماه همان سال نيز با هم ازدواج كرديم.
همانطور كه گفتيد زماني كه با شهيد كشوري ازدواج كرديد ايشان جانباز بودند. آيا انگيزه مادي در اين ازدواج نقش داشت؟
[با خنده] اصلاً، ايشان در آن زمان يك پاسدار ساده بود هيچ شرايط خاص مالي هم نداشتند. من به خاطر اينكه نسبت به رزمندگان و به خصوص جانبازان احساس دين مي‌كردم حاضر شدم با ايشان ازدواج كنم و اين ازدواج فقط و فقط به خاطر اداي تكليف بود و نه به خاطر شرايط مالي يا احساسي يا مسائلي از اين قبيل.
با توجه به نوع جانبازي شهيد كشوري در زمان ازدواج، خانواده‌تان با اين موضوع چگونه كنار آمدند؟
اوايل چون خانواده‌ام از وضع جانبازان قطع نخاعي آگاهي نداشتند مي‌گفتند ممكن است تحمل شرايط برايم سخت باشد يا اينكه اين تصميم را از روي احساسات گرفته باشم. اما پس از توضيح در مورد هدفم از اين ازدواج و البته آشنايي بيشتر با وضعيت شهيد كشوري و به ويژه روحيه و توان ايشان با خيال راحت مرا در اداي تكليفم و البته انجام هرچه بهتر وظايف همسر‌داري و خانه‌داري ياري كردند.

اگر امكان دارد از نحوه جانباز و مجروح شدن ايشان برايمان بگوييد.
شهيد كشوري در سال ۶۰ و در عمليات «فرمانده كل قوا، امام خميني‌(ره) روح‌ خدا» با گلوله مستقيم قفسه سينه‌اش قطع نخاع مي‌شود. پس از مجروح شدند ايشان را به آسايشگاه ثار‌الله در تهران منتقل مي‌كنند و پس از چند ماهي استراحت در آنجا و به دست آوردن بهبودي نسبي دوباره و البته اين بار با ويلچر به جبهه‌هاي غرب كشور باز مي‌گردد و در مخابرات شهر سقز مشغول به خدمت مي‌شود. بعد از چند ماهي به خوزستان و قرار‌گاه كربلا مي‌رود كه مجموعاً حدود ۴۵ ماه با همان وضعيت جانبازي و مجروحيت قطع نخاعي و ويلچر‌نشيني به‌ حضورش در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل ادامه مي‌دهد در واقع تا پايان جنگ اين رزمندگي با تمام توان ادامه پيدا مي‌كند.
از مسئوليت‌هاي ايشان در زمان جنگ و پس از آن بگوييد.
شهيد كشوري در زمان جنگ از فرماندهان سپاه شهرضا بود. پس از اتمام جنگ هم ايشان در سپاه شهرضا و نيز در بنياد مستضعفان و جانبازان شهرضا خدمت كردند و در سال ۷۵ با درجه سرتيپي بازنشسته شدند.
زندگي با يك جانباز قطع نخاعي چه مشكلاتي دارد؟‌
اولين مشكلي كه وجود دارد مشكل اياب و ذهاب است. اين را به اين دليل مي‌گويم زيرا حتي پياده‌رو‌ها و مكان‌هاي عمومي براي جانبازان چاره‌انديشي نشده بود و رفت و آمد ايشان با مشكلات بسياري همراه بود. از طرفي هم من چون يك زن بودم توان جسمي‌ام آنقدر نبود كه ايشان را مثلاً از پله‌ها پايين يا بالا ببرم. در برخي موارد بودند كساني كه در خيابان به من كمك مي‌كردند اما بيشتر مواقع مجبور بودم خودم با همراهي ايشان از موانع و گاه مسير‌هاي سخت عبور كنيم. سخت از اين لحاظ كه ايشان فقط با ويلچر مي‌توانستند جابه‌جا شوند. باز هم مي‌گويم اينها همه از يك طرف و توان كم جسمي من از طرف ديگر باري بود بر ديگر مشكلات زندگي شخصي من و شهيد كشوري. من فكر مي‌كنم كه پشت‌سر گذاشتن اين مشكلات و فائق آمدن بر آنها جز عنايت ويژه پروردگار چيز ديگري نبوده است.
بفرماييد كه چند تا بچه داريد و چند ساله‌اند؟
به لطف خدا من يك دختر هشت ساله به نام عطيه دارم كه واقعاً عطيه‌اي است از جانب پروردگار براي تنها‌يي‌هاي امروز من.
نگهداري از يك دختر بچه كم سن و سال با توجه به نياز‌هاي عاطفي او به پدرش كار سختي نيست؟ چگونه عدم حضور پدر را برايش توضيح مي‌دهيد؟
لطف خدا و صبري كه او به من عنايت كرده است تحمل اين شرايط را برايم راحت‌تر كرده است. اما دختر بچه‌اي با اين سن و سال چه مي‌فهمد كه بابا ديگر نمي‌آيد؟ چه مي‌فهمد كه بايد از اين به بعد بدون گرماي زندگي‌بخش وجود پدر زندگي را سپري كند؟ هر وقت از من سؤال مي‌كند كه «مامان! بابا كجا رفته؟»‌برايش توضيح مي‌دهم پدر پس از اينكه به جنگ رفت و مجروح شد اين مجروحيت باعث شهادتش شده و الان هم پيش خدا رفته است. ولي متأسفانه دوباره پس از چند دقيقه مي‌آيد و با بغض مي‌پرسد كه «مامان چرا بابا به جبهه رفت؟‌ براي چي شهيد شد؟‌ چرا باباي دوستام به جبهه نرفتن و شهيد نشدن؟ مامان من هم دوست دارم با بابام مثل دوستانم بريم پارك، بريم تو خيابون، بريم بازار برام عروسك بخره!» [براي مدتي گريه خانم اميري موجب قطع اين مصاحبه مي‌شود]
آخر بچه هشت ساله چه مي‌فهمد عقل و منطق و اين چيز‌ها يعني چه؟ او بهانه پدرش را مي‌گيرد و هر‌بار كه من برايش توضيح مي‌دهم هنوز چند دقيقه نگذشته كه باز مي‌آيد و سؤالاتش را پي‌درپي تكرار مي‌كند. خدا مي‌داند گاهي اوقات من ديگر توان پاسخگويي به او را ندارم و اينجاست كه به خدا پناه مي‌برم و از او مي‌خواهم كه كلامم را در دل اين دختربچه پر از احساس تأثير‌گذار بكند و او آرام بگيرد. اين دختر هشت ساله كه داراي منطق نيست و من هر بار بايد قيامت بر‌پا شده را با عشق مادري و پر كردن جاي خالي پدر برايش پر كنم.
توجه و رسيدگي مسئولان به شما چگونه بوده است؟
شهيد كشوري در ابتدا يك موتور مخصوص جانبازان داشت اما به دليل مشكلات و خراب‌شدن‌هاي بسيار با كمك بنياد شهيد و امور ايثار‌گران توانستيم يك ماشيني تهيه كرده و آن را تبديل به ماشين مخصوص جانبازان كنيم. الحمد‌ا له شهيد كشوري هم توان رانندگي را داشت و اين تاحدودي از برخي مشكلات اياب و ذهاب ما كاسته بود.
آيا از همسرتان پرسيديد به‌رغم جانبازي چرا باز هم به جبهه رفتند؟
بسيار زياد. خدا مي‌داند كه شهيد كشوري هرگز لب به گلايه نگشود و هرگاه هم از ايشان در اين موارد سؤالي مي‌شد با كمال افتخار و البته با روحيه‌اي بسيار بالا مي‌گفت: اين وظيفه من بوده كه از ميهن و دين و ناموسم دفاع كنم و خدا مي‌داند كه اكنون هم باز آماده دفاع از كشورم هستم و اگر دوباره جهاد بر ما تكليف شود، خدا آگاه است اولين نفري خواهم بود كه به آن ندا لبيك گفته و به جهاد مي‌روم.
با توجه به جانباز قطع نخاع بودن و عدم امكان فعاليت‌ به شكل طبيعي براي شهيد كشوري، آيا اين امر باعث گوشه‌گيري و تنهايي ايشان نشده بود؟
خير، شهيد كشوري به‌رغم همه اين مشكلات آدم پرشور و نشاطي بود حتي گاهي بيشتر از يك آدم با شرايط معمولي فعاليت مي‌كرد. در شهرضا تيم بسكتبالي را درست كرد كه پس از آن به دنبال دوستان و همرزمانش مي‌رفت و خيلي از آنهايي را كه به علت جانبازي يا قطع عضو از فعاليت روز‌مره دور شده بودند را ترغيب و تشويق به حضور در تيم بسكتبال مي‌كرد تا اينكه با همان تيم به قهرماني استان اصفهان دست پيدا كردند.
در زمينه درس خواندن و اخذ مدرك تحصيلي و سپري كردن مدارج علمي هم ايشان فردي فرهيخته بودند. پس از اخذ مدرك كارشناسي تصميم به ادامه تحصيل گرفت و مقطع كارشناسي ارشد(دوره دافوس) را با موفقيت كامل به پايان رسانيد. شهيد كشوري در مدت زمان چهار سال كه ما در تهران زندگي مي‌كرديم هم با تشكيل يك كار گروه متشكل از جانبازان قطع نخاعي و ويلچري تلاش مي‌كرد كه مشكلات ديگر همرزمان و جانبازان قطع نخاعي را پيگيري و مرتفع سازد و در اين زمينه هم مانند ديگر كارهايشان بسيار فعال و تأثير‌گذار بودند. اين فعاليت‌ها تا آخرين روز‌هاي ماندن ما در تهران كه همزمان بود با وخيم‌شدن حالشان ادامه داشت.
چه ويژگي‌ خاص روحي يا اخلاقي از ايشان در ذهنتان ماندگار شده است؟
ايشان بسيار شوخ‌طبع و اهل شادي و خنده بودند. به هر محفلي كه مي‌رفت آنجا را پر از شور و نشاط مي‌كرد و اين در حالي بود كه ايشان وضعيت جسمي مناسبي نداشتند و علاوه بر ويلچر‌نشيني با بيماري سرطان ‌ نيز در حال دست و پنجه نرم كردن بودند. هميشه جمع خانوادگي و دوستانمان با حضور شهيد كشوري گرم و صميمي بود و شكلي متفاوت به‌خود مي‌گرفت.
رابطه ايشان با ديگر افراد خانواده و فاميل چگونه بود؟
كسي نبود در فاميل، كه ما با آنها رابطه نداشته باشيم. حتي با وجود اينكه خانواده من هنوز در اهواز مستقر هستند، سالي چند بار به ديدنشان مي‌رفتيم. خانواده‌ام با تعجب به پيشواز ما مي‌آمدند و مي‌گفتند: شما چگونه اين فاصله ۱۵ ساعته را رانندگي مي‌كني و خسته نمي‌شوي. آن هم چند بار در سال؟! حتي برخي از فاميل‌ به ما مي‌گفتند: اينقدر مسافرت نرويد ممكن است براي ايشان ضرر داشته باشد. اما شهيد كشوري با همان روحيه جهادي كه داشت به صله‌رحم و ملاقات با اقوام و آشنايان اصرار داشت و معتقد بود كه نبايد اين وضعيت باعث شود كه از ديدار خانواده و ديگر آشنايان محروم شويم.
از روز‌هاي آخر حيات‌شان و وخيم‌شدن حالشان برايمان بگوييد.
پس از ۹ ماه مريضي سخت و عود كردن بيماري‌شان كه دكتر‌ها علت آن را شيميايي شدن در زمان جنگ مي‌دانستند، به من گفتند كه ايشان حتماً شهيد مي‌شوند و بايد خودم و دخترم را از نظر روحي براي اين اتفاق آماده كنم. بعد از اينكه دكتر‌ها اين موضوع را گفتند، من هم با برادر شهيد كشوري كه ايشان هم جانباز قطع نخاعي است تماس گرفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم. ايشان گفتند كه ديگر صلاح نيست در تهران بمانيد و پس از اجاره يك باب منزل مسكوني در اصفهان به آنجا رفتيم. شهيد كشوري را هم در روز دوازدهم تير‌ماه امسال با آمبولانس به اصفهان منتقل و در آسايشگاه شهيد مطهري مستقر كردند، پس از اينكه حالش وخيم‌تر شد وي را به بيمارستان امير‌المؤمنين‌(ع) برديم و آنجا بستري كرديم.
حدود پنج روز در كما بود. ۲۰ روز از آمدنمان به اصفهان مي‌گذشت كه شهيد كشوري در روز جمعه هفتم مرداد‌ماه امسال دقايقي پيش از اذان مغرب قلب مهربانش از حركت ايستاد. آن روز از صبح مدام قلبش از تپش مي‌افتاد و باز شروع به تپيدن مي‌كرد.
[گريه امان از خانم اميري مي‌گيرد] درست دقايقي قبل از اذان مغرب بود كه به مولايش امام حسين‌(ع) و ديگر ياران و دوستان سفر كرده‌اش پيوست و پس از تحمل ۳۰ سال رنج و مشقت شهد شيرين شهادت را نوشيد و به فيض شهادت نائل آمد. من معتقدم امام زمان(عج) حتماً به بالينش آمده است، چون اين روز‌هاي آخر به‌خاطر بيماري رنج و مشقت زيادي را تحمل مي‌كرد.
خانم اميري از امروز خودتان و دختر دلبندتان بگوييد؟‌
مطمئناً سخت است براي كسي تحمل ۲۳ سال زندگي مشترك با يك جانباز و ديدن آن همه سختي و عذاب عزيزش و از آن بد‌تر تنهايي امروزش. بيشترين دغدغه‌ من بزرگ‌ كردن دخترم با معيار‌ها و وصيت‌ پدرش است و البته راضي كردن او به اينكه ديگر پدر نمي‌آيد. خدا مي‌داند هر زمان كه عطيه بهانه پدرش را مي‌گيرد، بر من چه مي‌گذرد. آن زمان ديگر من خودم نيستم و از حضرت زينب كبري‌(س) طلب صبر بيشتر بر اين مصائب مشكلات مي‌كنم و مطمئن هستم كه حتماً نظر لطف ايشان شامل حال من و دخترم مي‌شود كه اين همه مشكلات و سختي را تحمل مي‌كنيم، در غير اين صورت تحمل اين مصيبت و داغ پاسخ به پرسش‌هاي دخترم هر انسان معمولي را از پاي در‌خواهد آورد.
آيا مشكل خاصي هم بعد از شهادت شهيد كشوري برايشان پيش آمده است؟
من تنها مشكلي كه دارم نبود سايه مردي است كه فقدان وجود نازنين و پولادين او در زندگي‌ام بسيار توان‌فرسا و سخت است. ديگر صداي خنده‌اش در تو در توي خانه‌ام نمي‌پيچد و مشكل بزرگ ديگرم سؤالات بي‌جواب دخترم است.
در پايان اگر حرفي با شهيد كشوري داريد، بدون پيرايه بفرماييد.
فقط از ايشان مي‌خواهم در قيامت شفاعتم كند و اگر در راه خدمتگزاري به او كوتاهي كرده‌ام مرا ببخشد و اميدوارم كه دعاي خير او و امام شهيدان بدرقه‌ راه و آينده زندگي من و دخترمان و ديگر خانواده‌هاي شهدا باشد. (باز هم بغض و اشك در هم آميختند و هق هق گريه‌هاي تنهايي اين خادم جانباز و همسر فداكار و مادر مهربان از پشت خطوط تلفن من را هم منقلب كرد، چنانكه دقايقي پس از خداحافظي هم...)

منبع: جوان آنلاین

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

محل کنونی شما شما اینجا هستید: خانه بخشهای خبری گزارش 45 ماه نبرد روي ويلچر!