قرعه سبز ايثارگري به نام همسران جانبازان
- توضیحات
- دسته: گزارش
- نمایش از دوشنبه, 19 دی 1390 07:07
- نوشته شده توسط مدير
- بازدید: 571
ايثارگر اصلي من نيستم همسرم است که سال هاست جواني و زندگي اش را وقف مراقبت و در کنار من ماندن کرده است
بزرگ ترين آرزويت چه بود اگر مجبور بودي يک عمر را روي تخت يا ويلچر آن هم در گوشه اي از يک آسايشگاه بگذراني؟چه آرزويي داشتي اگرهيچ عضوي از بدنت توان حرکت نداشت؟اگر مجبور بودي تمام زيبايي هاي دنيا را از دريچه پنجره آسايشگاهي در گوشه اي از شهر ببيني بزرگ ترين آرزويت چه بود؟
شما را نمي دانم ولي وقتي اين سوال را از يک جانباز قطع نخاعي که سال هاست دنيا را از روي ويلچر ديده است پرسيدم اندکي تامل کردو با لبخندي تلخ گفت:اين که دوباره تمام قد بايستم وبا تمام وجود از اسلام و رهبرم دفاع کنم.آرزو دارم مثل روزهاي جنگ بتوانم در خدمت امام و وطنم باشم.
حرف هاي حاج ابوالفضل پناه باعث شد احساس حقارت کنم، حرف هايش هنوز بوي ايثار و مردانگي مي داد هنوز هم مي شد عشق به اسلام ،رهبري و وطن را از چشمان نورانيش خواند.ابوالفضل پناه را در آسايشگاه جانبازان قطع نخاعي ثارا... در ولنجک تهران ديدم آسايشگاهي که سال هاست ميزباني مرداني از تبار عشق و ايثار را برعهده دارد که در اوج غربت چشم به در دوخته اند تا شايد هموطني با شاخه گلي يادي از روزهاي ايثارشان کند.ياد کند از ايامي که در جنگي نابرابر مقابل دشمنان ايستادند تا امروزمان در آرامش سپري شود.از خودم که پله هاي آسايشگاه را دوتا يکي بالا آمده بودم شرمنده شدم وقتي ديدم آرزوي مردان اين آسايشگاه تمام داشته هاي جسمي ماست تا دوباره در خدمت به اسلام و رهبرشان ايثار کنند.
حاضرم باز هم بدنم را سپر گلوله کنم
به قدر تمام لحظه هاي زندگي ام شرمسار شدم وقتي براي موسي سلامت، جانباز قطع نخاعي وناشنوا اين سوال را روي کاغذ نوشتم که از مشکلات خودت و بچه هاي قطع نخاعي بگو. شرمنده شدم چون او که سال هاي سال از عمرو جواني اش را در گوشه اي از اين آسايشگاه گذرانده و رنج قطع نخاع بودن را تحمل کرده بود، گفت:مشکل زياد دارم ولي به عشق آقا سکوت کرده ام،به عشق رهبري حرفي نمي زنم تا نکند خاطرشان مکدر شود.
موسي سلامت مي گويد:ما براي دنيا و داشته هاي دنيوي به جنگ نرفتيم.ما براي دفاع از اسلام، وطن و خشنودي اماممان به جبهه ها رفتيم و الان هم اگر لازم باشد حاضرم همين بدن بي حرکتم را سپر گلوله هاي دشمن کنم.
ايثارگر اصلي همسرم است
حاج ابوالفضل پناه ساکن آسايشگاه ثارا... نيست و هر از گاهي براي ديدن دوستان هم رزمش به اين مرکز مي آيد.با چهره اي بشاش از دوران جواني و مصدوميتش مي گويد از عضويتش در سپاه و مجروح وقطع نخاع شدنش در سال 65 در عمليات کربلاي ۵ مي گويد معصوم که نيستم يک جاهايي خسته مي شوم ولي لطف خدا هميشه شامل حالم است و توانسته ام فشار روحي و جسمي حاصل از قطع نخاع شدنم را تحمل کنم.پس از مجروحيتش در جنگ ادامه تحصيل داده و حالا با مدرک کارشناسي ارشد در رشته مديريت بازرگاني فارغ التحصيل شده است خاطره گوي سال هاي جنگ؛ خاطره گويي از رشادت بچه هاي ايثار در مدارس،مساجد وادارات. مثل کوه محکم است اما يک جا کم مي آورد و اشک حلقه زده در چشمانش امانش را مي بردو ناخواسته بغضش مي شکند. مي گويد ايثارگر اصلي من نيستم همسرم است که سال هاست جواني و زندگي اش را وقف مراقبت و در کنار من ماندن کرده است.با نگاهي دوخته به دور دست مي گويد:تازه نامزد کرده بوديم که قطع نخاع شدم.برايم باورش سخت بود آخر ما براي شهادت رفته بوديم ولي آمادگي جانباز شدن و يک عمر روي تخت خوابيدن را نداشتيم.قبول اين اتفاق هم براي من هم براي همسرم سخت بود.خيلي ها به همسرم گفتند براي ماندن يا رفتنت تصميم بگير نکند بعد از مدتي خسته شوي و ترکش کني. اما همسرم مردانه و ايثارگرانه ايستاد اگر حمايت ها و از خود گذشتگي هاي همسرم نبود بي ترديد نمي توانستم با چنين شرايطي کنار بيايم.پس به شما توصيه مي کنم به جاي صحبت با من و ديگر جانبازان که بارها حرف هايشان را مردم شنيده اند به سراغ همسرانمان برويد که در کمتر جايي از آن ها ياد مي شود.
بنياد به درمان جانبازان قطع نخاعي رسيدگي کند
وقت نماز است و جانبازان قطع نخاعي يکي يکي براي تجديد وضو مي روند.پيش قدم مي شوم تا ويلچر حسين آقايي را من به وضوخانه آسايشگاه ببرم تا بلکه کمي از خودش و شرايط زندگي اش بگويد.
بشاش تر از اين حرف هاست که گلايه اي داشته باشد و بخواهد مشکلاتش را مطرح کند.مي گويد از ۱۸ سالگي ويلچرنشين است و چون براي خدا وکشورش اين کار را کرده از کسي هم انتظاري ندارد.
آقايي فقط يک درخواست دارد و آن هم رسيدگي بيشتر به وضعيت درماني جانبازان قطع نخاعي است چون به تازگي بيمارستان ها در پذيرش جانبازان همکاري خوبي انجام نمي دهند و بنياد شهيد هم مسئوليت درمان را به سازمان محل خدمت جانبازان محول کرده است.آقايي با گلايه مي گويد جانبازان مشکلات زيادي در امر درمان دارند و هيچ کسي هم پاسخگو نيست.
کيوان رهبران جانباز قطع دوپا از آن سوي سالن مي گويد:آقاي خبرنگار اگر دنبال رفع مشکلات جانبازاني از قول همه بچه هاي قطع نخاعي بنويس که بنياد آنچه را که شايسته اين مردان است انجام نمي دهد.در آخر هم مي گويد فکر نکنم اين حرف ها را بنويسي خيلي ها قبل از شما آمدند و درد دل هايمان را شنيدند و قول دادند ولي خاصيت اين آسايشگاه اين است که تا از در خارج مي شوند ما و مشکلاتمان را از ياد مي برند.از آسايشگاه بيرون مي زنم واميدوارم روزي نرسد که حرف هاي ساکنان آسايشگاه ثارا... از ذهنم بيرون رود و فراموشم شود مشکلات و آرزوهايشان را.
منبع روزنامه خراسان - مورخ دوشنبه 1390/10/19 شماره انتشار 18027
نويسنده: عليرضا کافي





